<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://clergyman.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">كلرجي من</title>
	<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Thu, 17 May 2012 05:41:42 GMT</updated>
	<author><name>كلرجي‏من</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/218/%d9%85%d9%86.../</id>
<updated>Mon, 23 Jul 2007 20:50:00 GMT</updated>
<title type="text">من...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;من ديگر هيچ جا نيستم...&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/218/%d9%85%d9%86.../" title="من..." type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/217/%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3+%d8%aa%d9%86%da%af+%d9%83%d9%84%d8%b1%d8%ac%d9%8a%e2%80%8f%d9%85%d9%86/</id>
<updated>Sat, 07 Apr 2007 12:03:00 GMT</updated>
<title type="text">لباس تنگ كلرجي‏من</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;پست‏هاي قبلي محك خوبي بود براي خودم و براي دوستانم. موافقم، موافقم، موافقم. با خيلي از حرف‏ها. ولي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;ولي اين‏جا يعني همان خانه‏ي قشنگي كه اين‏قدر دوستش دارم، با همه‏ي وسعتي كه از روز اول براي حد و مرزش در نظر گرفتم، ديگر ظرفيت گفتن بعضي حرف‏ها را ندارد. بالاخره&amp;nbsp;هر لباسي مدتي بعد براي آدم تنگ مي‏شود.&amp;nbsp;اين سومين وبلاگي است كه تا حالا نوشته‏ام. هر بار هم در وبلاگم به همين نتيجه مي‏رسيدم و كوچ مي‏كردم به خانه‏اي جديد؛ و به نظرم هر سه بار كه كوچ كردم و وبلاگي ديگر ثبت كردم روند رو به رشدي را طي كردم. و از آن كوچ‏ها خوش‏حالم. اين‏بار هم قصد كوچي جديد در فكرم بالا و پايين مي‏رود. به خانه‏اي جديد، به وبلاگي جديد، به فضايي جديد. به جايي كه بتوان حرف‏هاي ديگري هم در آنجا زد. گيرم تا بيايد رنك وبلاگ از صفر به دو و سه برسد بايد كلي خون دل خورد و تا بيايد اسمش بين عده‏اي دوست جديد جا بيفتد و ارزش خواندن براي كسي پيدا كند صبر ايوب تمام شود. ولي تصميمم را گرفته‏ام&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;به هزار مدل مي‏شود رفت؛ مي‏شود مثل بعضي‏ها با اشك و آه و گريه و «فراموشم نكن» رفت. مي‏شود عصباني رفت و با توهين و دري و وري گفتن به وبلاگستان رفت. مي‏شود هم مثل&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://ermiya.parsiblog.com/-114692.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=2&gt;ارميا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; رفت و پيش از رفتن، ريشه و بن وبلاگ‏نويسي را زد و آن را در رشد روحي وبلاگ‏نويس بي‏تاثير خواند و گوشه‏اي هم به بازمانده‏گان انداخت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;البته طريقه‏هاي ديگري هم براي رفتن هست. مثلا بي‏خيال وبلاگ شدن و انگار نه انگار كه ما &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://mastoor.parsiblog.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=2&gt;وبلاگي&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; داشته‏ايم و ديگر به‏روز نكنيم. ولي من هيچ كدام از اين‏ها را نمي‏پسندم. من تا جايي كه يادم هست به هر كسي كه توي اينترنت رفت و آمد داشته است پيشنهاد وبلاگ‏نويسي كرده‏ام. معتقد بودم كه وبلاگ‏نويسي حتا اگر باعث رشد محتواي مثبت در اينترنت هم نباشد و تقويت نوشتن هم نباشد اين فايده را دارد كه نويسنده‏ي وبلاگ، شخصيت خودش را در معرض ديد ديگران مي‏گذارد و نظر ديگران را در مورد شخصيت خودش و نوشته‏هايش مي‏فهمد و اين يعني شخصي مي‏تواند خودش را از بيرون ببيند و خودش را رشد دهد. خيلي از رشدهايي كه در اين يكي‏دو سال داشته‏ام و برطرف شدن بسياري از عيب‏هايم را مديون وبلاگ‏نويسي و دوستان وبلاگي هستم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;در هر صورت، شايد پرونده كلرجي‏من بسته شد ولي پرونده حامد، يعني من كه اين چند وقت، خودم هم تحت تاثير كلرجي‏من بودم، بسته نشده است. خيلي دلم مي‏خواهد جايي ديگر، به شكلي ديگر و بهتر وبلاگ‏نويس باشم و وبلاگ بنويسم. وبلاگ‏نويسي در خون من وارد شده است. ديگر بعيد مي‏دانم به اين زودي بتوانم از آن دست بكشم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;جاري باشيد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/217/%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3+%d8%aa%d9%86%da%af+%d9%83%d9%84%d8%b1%d8%ac%d9%8a%e2%80%8f%d9%85%d9%86/" title="لباس تنگ كلرجي‏من" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/216/%d8%b1%d8%a7%d8%b2+%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%8a%d9%86%da%86%d9%8a/</id>
<updated>Thu, 05 Apr 2007 21:28:00 GMT</updated>
<title type="text">راز داوينچي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;شايد بگوييد اين مطلب چه ربطي به عيد و تولد پيامبر و اين حرف‏ها دارد ولي خوشم مي‏آيد&amp;nbsp;به مناسبت&amp;nbsp;ميلاد حضرت رسول (رحمت و بركت&amp;nbsp;خدا بر او باد) در مورد يك رمان صحبت كنم. يا شايد مجموعه رمان‏هايي كه در حال آمدن به كشور عزيزمان هستند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند روزي‏ست كه هر جا مي‏روم رمان «&lt;STRONG&gt;راز داوينچي&lt;/STRONG&gt;» دنبالم است و توي صف اتوبوس و منتظر تاكسي و در هنگام علافي به خاطر &lt;A href=&quot;http://fateh.parsiblog.com&quot;&gt;رفقا&lt;/A&gt;، مطالعه‏ش مي‏كنم. بگذاريد اول تعريف‏هايم را بكنم. از نظر داستاني بسيار كتاب قدرتمنديه. طرح داستان، بسيار منسجم و حساب شده ريخته شده و تمام وقايع و اتفاقات رابطه مستحكم علي و معلولي با هم دارند. تعليق و كشش داستان هم خيلي&amp;nbsp;قويه به طوري كه به صورت&amp;nbsp;قدم‏قدم شما را به دنبال خودش مي‏كشه و تقريبا هيچ جاي داستان حداقل در اين نصفه‏اي كه من خواندم، مخاطب داستان نمي‏توانه آخرش را حدس بزنه و اين مجبورش مي‏كنه كه تا آخر داستان بخوانه و از خواب و خوراك هم بزنه. فضاسازي، شخصيت‏پردازي و صحنه‏پردازي‏هاي داستان هم بسيار كامل و نسبتا بي‏نقص نوشته‏ شده‏اند و از طرفي به خاطر تطابق بسيار زياد ريزه‏كاري‏هاي فضاها با عالم واقعيت بسيار باورپذيرتر و طبيعي‏تر به نظر ميان. فضاهايي مثل موزه‏ي لوور فرانسه و همين طور سفارت آمريكا در فرانسه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;نكته‏ي بعدي كه به اين داستان خيلي زيبايي مي‏ده اينه كه قطعا نويسنده، صرفا داستان را با ذهن خودش&amp;nbsp;خلق نكرده بلكه به قطع، مدت‏ها وقت گذاشته و تاريخ مطالعه كرده و بين ماهيت اديان مسيحيت و يهوديت و صهيونيسم تحقيق كرده اگرچه مطابق با نظريات&amp;nbsp;مسلمانان نيست. و اين، داستان را از فضاي غيرواقعي خارج مي‏كنه و حتا ممكنه مخاطب آن قدر به اين كتاب اعتماد كنه كه مسيحيت و يهوديت و صهيونيسم را همان چيزي تصور كنه كه نويسنده‏ي اين كتاب گفته و تصوير كرده.&amp;nbsp;و شما ممكنه در اواسط داستان فكر&amp;nbsp;نكنيد&amp;nbsp;در حال داستان خواندن هستيد بلكه يك&amp;nbsp;متن تحقيقي&amp;nbsp;و متقن در&amp;nbsp;مورد مسيحيت و صهيونيسم، البته&amp;nbsp;در&amp;nbsp;قالب&amp;nbsp;زيباي يك داستان.&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;خب. مثل اين كه فرصت نشد نقد محتوايي داستان را&amp;nbsp;توضيح بدم. فقط اجمالا اين‏ كه تا اين‏جاي كتاب كه من خواندم، تبليغ صريح و بدون رودربايستي صهيونيسمه و انكار وضعيت موجود مسيحيت؛ كه البته در مورد مسيحيت شايد در بعضي موارد چندان بي‏ربط نگه. براي كساني كه منبع فكري معتبر ديگري در مورد مسيحيت و يهود دارند و همين‏طور كساني كه داستان‏خوان حرفه‏اي هستند توصيه مي‏كنم اين‏ كتاب را بخوانند. نه براي قبول كردن كه براي ياد گرفتن روش داستان‏نويسي و انتقال مفاهيم، در&amp;nbsp;ضمن داستان.&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;ربط اين پست به مناسبت فردا اين بود كه روز ولادت پيامبرمان اين احساس خطر را بكنيد كه با مجوز جمهوري اسلامي كتابي چاپ بشه كه صريحا تبليغ صهيونيسمه، به خصوص كه ناشر كتاب قصد داره بقيه‏ي كتاب‏هاي اين نويسنده را هم ترجمه و منتشر كنه.&amp;nbsp;البته هنوز&amp;nbsp;كتاب را تمام نكرده‏ام و اين احتمال را مي‏دهم كه نظرم در موردش عوض&amp;nbsp;بشه. &amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;فعلن علي‏الحساب عيدتون مبارك باشه تا بعد.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/216/%d8%b1%d8%a7%d8%b2+%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%8a%d9%86%da%86%d9%8a/" title="راز داوينچي" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/215/%d9%83%d8%a7%d8%b1%d9%8a%d9%83%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%8a%d8%b3%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%83%d9%8a+%d9%8a%d8%a7+%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a%d8%9f!/</id>
<updated>Thu, 05 Apr 2007 12:23:00 GMT</updated>
<title type="text">كاريكاتوريست دانماركي يا ايراني؟!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;وقتي اسم پيامبر مياد توي ذهن آدم چي شكلي و چه مفهومي مياد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;يك آدم مهربان؟ يك آدم جدي؟ يك آدم منطقي؟ يك آدم عاشق؟ يك آدم فهميده؟ يك آدم دقيق؟ يك آدم سخت‏گير؟ يك آدم دوست‏داشتني؟ يك آدم بخشش‏گر؟ يك آدم شجاع؟ يك آدم مدبر؟ يك آدم باهوش؟ يك آدم رنج‏كشيده؟ يك آدم مظلوم؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;تا حالا به اين فكر كرديد كه آيا نگاه ما به پيامبرمون چه تفاوتي با نگاه مسيحي‏ها به مسيح داره؟ يا نگاه يهودي‏ها به موسي؟&amp;nbsp;آيا خيلي از ما توي يك بعد گير نكرديم؟ مثلا افراط در رحمت و رأفت؟ يا افراط در شجاعت؟ يا افراط در غم و غصه؟ يا افراط در حس رمانتيك بودن؟ يا افراط در مظلوميت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;پيامبر توي دل شما چه شكليه؟ همان شكليه كه در واقعيت بوده يا يك تصوير ناقص كاريكاتور؟ تا حالا شده از اين بترسيم كه ما هم كار همون كاريكاتوريست دانماركي رو توي ذهن خودمون كرده باشيم؟&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=2&gt;عيدتون مبارك&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/215/%d9%83%d8%a7%d8%b1%d9%8a%d9%83%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%8a%d8%b3%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%83%d9%8a+%d9%8a%d8%a7+%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a%d8%9f!/" title="كاريكاتوريست دانماركي يا ايراني؟!" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/214/%d9%85%d9%86+%d9%83%d9%84%d8%b1%d8%ac%d9%8a%e2%80%8f%d9%85%d9%86+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d9%85/</id>
<updated>Wed, 04 Apr 2007 14:33:00 GMT</updated>
<title type="text">من كلرجي‏من نيستم</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;اين بار سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;خيلي وقت‏ها ترجيح مي‏دهم كه توضيحي ندهم ولي اين بار پس از شش هفت ماه لازم است بعضي مسائل را بيان كنم. در بخش «درباره‏ي من» اين وبلاگ، اطلاعاتي هست كه نشان مي‏دهد نويسنده اين وبلاگ يك طلبه است. يعني من طلبه هستم. منظورم از طلبه شايد با آن چيزي كه در ذهن خيلي‏ها هست متفاوت باشه. شايد اصلا طلبه نباشم. از طلبگي فقط تا اين حد را مي‏توانم تضمين كنم كه هفت هشت سال است در بين طلبه‏ها رفت و آمد دارم و سر كلاس‏هاشان حاضر مي‏شوم و هميشه دوست داشته‏ام كه مثل بسياري از آن‏ها باشم. يعني آدم خوبي باشم. ولي اين كه الان كجا هستم و اين كه آيا در وضعيت مناسبي هستم يا نه حسابي شخصي است كه بايد با خدا تسويه كنم و برايم دعا كنيد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما در مورد اين وبلاگ:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;خيلي از دوستانم&amp;nbsp;اينترنت را فضاي تبليغ مي‏دانند و خود را موظف مي‏دانند كه با بيان خوبي‏ها تاثيري بر فضا بگذارند و رسالت طلبگي‏ خودشان را اين‏جا يعني توي شبكه انجام بدهند. ولي من از نظر روحي در شرايطي نيستم كه شرح‏صدر كافي براي به دوش كشيدن اين مسئوليت سنگين را داشته باشم؛ فقط مدت‏ها، يعني شايد سال‏ها بود كه دست‏نوشته‏هاي خودم را در سررسيد‏هايي كه هر سال مي‏خريدم جمع مي‏كردم. و روزي به ذهنم خورد كه شايد بهتر باشد نوشته‏هايم را در اختيار بقيه هم بذارم. شايد گوشه‏هايي از زندگي‏ام براي ديگران قابليت تامل يا عبرت‏گرفتن را داشته باشد. اين&amp;nbsp;شد كه با دست‏هاي خودم ذره ذره اين خانه‏ را ساختم.&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;با اين كه سعي مي‏كنم آدم خوبي باشم، با اين سعي مي‏كنم آدم متشرع و مقيدي به احكام و واجب و حرام باشم، با اين كه تا حد زيادي به بسياري از شئونات معتقد هستم و با اين كه مي‏دانم «القبيح منٌي اقبح». ولي همينم كه هستم. اعتراف مي‏كنم كه درست يا اشتباه، موسيقي گوش مي‏كنم، رمان مي‏خوانم، سينما مي‏روم، گردش در جنگل و كوه را دوست دارم، تيپ و قيافه‏ام با خيلي از طلبه‏ها فرق مي‏كند، به خيلي چيزهاي غير طبيعي فكر مي‏كنم و هزار مشخصه‏ي غير معمول ديگه كه توي وبلاگ بقيه‏ي هم‏پالكي‏هايم نديده‏ام. و چون چيزهايي را كه بيشتر به آن‏ها فكر مي‏كنم توي وبلاگم مي‏نويسم خيلي از حرف‏هاي ديگر در اين وبلاگ به چشم نمي‏خورد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;شرمنده‏ام كه اين‏جا زياد&amp;nbsp;خبري از حديث و قرآن و ائمه‏ي اطهار و نماز و احكام و اعتقادات و حتا سياست&amp;nbsp;نيست. شايد روزي در جايي ديگر به اين‏ها هم پرداختم ولي اين‏جا حسش نيست. و البته اگر روزي اين توفيق را پيدا كنم كه زبان گوياي اسلام باشم با تمام وجود افتخار مي‏كنم. ولي الان بيش از فكر كوچكي كه شايد تا حدي تاثير پذيرفته فضاي حوزه باشد در چنته ندارم. و بيشتر مجبورم فضاي زندگي‏ خودم را در نوشته‏ها انتقال دهم تا آن چه را كه مطئمنا از منبع وحي و دين تاييد شده باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;اين همه حرف زدم كه يك خواهش بكنم. آن هم اين كه اگر در نوشته‏ها مطلبي مي‏بينيد كه به نظرتان با شئونات يك طلبه هماهنگي ندارد به حساب نوشته‏هاي يك طلبه نگذاريد. بگذارين به حساب شخصي من. من يعني حامد. البته عيوبم را به من بگوييد، خوشحال مي‏شوم ولي در مورد ظواهر طلبگي و اين‏ها ... چه عرض كنم؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;اين بار براي اولين بار تقاضا مي‏كنم برايم كامنت بگذاريد. به قول دوستان تازه كارم: «&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;به وبلاگ ‏من خوش آمديد. كامنت يادتان نرود!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر كامنت‏ها به گونه‏اي باشد كه من را به نتيجه‏ي قطعي برساند، با تمام عشقي كه به اين كلبه‏ي دست‏ساز دارم براي هميشه از اين نام و نشان و عنوان خداحافظي مي‏كنم و مخفيانه و بدون عنوان طلبگي، جايي ديگر در اين دنياي بي انتها مي‏نويسم. البته اگر بتوانم. منتظرم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/214/%d9%85%d9%86+%d9%83%d9%84%d8%b1%d8%ac%d9%8a%e2%80%8f%d9%85%d9%86+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d9%85/" title="من كلرجي‏من نيستم" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/213/%da%86%d8%b4%d9%85%e2%80%8f%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%ae%d8%af%d8%a7/</id>
<updated>Tue, 03 Apr 2007 22:36:00 GMT</updated>
<title type="text">چشم‏هاي خدا</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;توي دنيا به همه چيز مي‏شود پشت كرد. داشتم به همه چيز پشت مي‏كردم. داشتم به نااميدي نزديك مي‏شدم. گفتم: «بعضي حرف‏ها هست كه از دل آدم بيرون نمي‏آد. يعني اصلا كلمه‏اي نيست كه بتونه اون‏ها رو بيان كنه.» چه برسد به آدمي يا گوشي كه بتواند آن‏ها رو گوش كند. داشتم براي خودم مي‏بافتم و مي‏رفتم. داشتم براي خودم به زمين و زمان نيش و كنايه مي‏زدم كه هيچ كدوم نمي‏توانند جواب‏گوي آدم باشند. كه گفت: «خدا كه هست!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;و اين جمله‏ي تكراري كه هزاران بار شنيده بودمش چه رمزي در خود داشت كه نتوانستم در مقابلش هيچ استدلالي بياورم. ياد آن جمله‏ي امام افتادم كه&amp;nbsp;گفته بودند: «در هيچ حالي روي‏تان را از ما برنگردانيد.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;گاهي خدا&amp;nbsp;يك جوري به آدم نگاه مي‏كند كه آدم نمي‏تواند رويش را برگرداند. خدا جوري نگاه مي‏كند كه دل سنگ آب مي‏شود. امشب با خاطر يك جمله كه هزار بار تا حالا شنيده بودم گريه كردم. دلم مي‏خواهد به چشم‏هاي مهربان خدا نگاه كنم تا همه‏ي حرف‏هاي دلم را خودش از چشم‏هاي خسته‏ام بخواند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/213/%da%86%d8%b4%d9%85%e2%80%8f%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%ae%d8%af%d8%a7/" title="چشم‏هاي خدا" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/212/%d8%b3%d9%8a%d8%a8+%d8%a8%d9%8a+%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%8c+%d8%a8%d9%8a%e2%80%8f%d8%b3%d9%88%d9%83/</id>
<updated>Tue, 03 Apr 2007 20:47:00 GMT</updated>
<title type="text">سيب بي هسته، بي‏سوك</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;اي كاش دولت، فردا را ... نه، هفته آينده را.... يا يك ماه بعد را ... اصلا سال هشتاد و شش را تعطيل اعلام مي‏كرد. اگر آماده مرگ بودم، اگر مي‏دانستم كه عاقبت مناسبي پس از مرگم در انتظارم است و اگر از دنيا بروم وارد بهشت مي‏شوم، اگر حكمت الاهي بر سلسله اسباب چيده نشده بود، اگر شرايط موجود فرق مي‏كرد، اگر هزار تا چيز ديگه اين‏جوري كه الان هست نبود، آرزو مي‏كردم كه اي كاش دنيا تعطيل بود و الان قيامت هم تموم شده بود و&amp;nbsp;آدم‏ها همه در بهشت&amp;nbsp;و جهنم بودند... . و من گوشه‏اي از بهشت نشسته بودم و بدون اين كه كاري داشته باشم&amp;nbsp;و از آينده نگراني داشته باشم و دغدغه برنامه‏ي روزانه و شبانه و هفته‏گانه و ماهانه و سالانه را داشته باشم، سيب گاز مي‏زدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;خسته شده‏ام. چه‏قدر دلم سيب مي‏خواهد! سيبي كه نه هسته داشته باشد و نه پوسته و نه سوك!‏ (اصفهانيه!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/212/%d8%b3%d9%8a%d8%a8+%d8%a8%d9%8a+%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%8c+%d8%a8%d9%8a%e2%80%8f%d8%b3%d9%88%d9%83/" title="سيب بي هسته، بي‏سوك" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/211/%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%8a+%d9%8a%d8%a7+%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%9f/</id>
<updated>Mon, 02 Apr 2007 20:28:00 GMT</updated>
<title type="text">خوشحالي يا ناراحت؟</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;اين دو سه هفته تعطيلي هم تموم شد. از فردا باز كلاس و درس و مشق و تكليف و كار و برو و بيا و بپز و بشور و بساب و بپاش و بخون و بحث كن و بنويس و فكر كن و كرايه تاكسي بده و بليت اتوبوس بخر و بخور و بخواب و باز...&amp;nbsp;از روزمرگي مي‏ترسم. &amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوشحالي يا ناراحت؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/211/%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%8a+%d9%8a%d8%a7+%d9%86%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%9f/" title="خوشحالي يا ناراحت؟" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/210/%d8%a8%d8%b1%d9%81%e2%80%8f%d9%be%d8%a7%d9%83%e2%80%8f%d9%83%d9%86/</id>
<updated>Mon, 02 Apr 2007 19:44:00 GMT</updated>
<title type="text">برف‏پاك‏كن</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;سمند زردرنگ جلوي پلاك 41 مي‏ايستد. قبل از اين كه بوق بزند درب باز مي‏شود. باران شديد شده است. از خانه بيرون مي‏آيد. نور شديد تاكسي چشمش را آزار مي‏دهد. دستش را جلوي چشمش مي‏گيرد. راننده متوجه مي‏شود و نور بالا را خاموش مي‏كند. سوار مي‏شود، در را مي‏بندد و خود را روي صندلي عقب رها مي‏كند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- كجا تشريف مي‏بريد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;- فرقي‏ نمي‏كنه. يه دوري توي خيابون‏ها بزن. يك دو ساعت ديگه همين‏جا پياده مي‏شم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;راننده از آينه نگاهي به مسافر مي‏اندازد. سرش را به صندلي تكيه داده و چشم‏هايش بسته است. دور مي‏زند و وارد خيابان مي‏شود. شهر خلوت است. مردم هنوز از سيزده‏به‏در برنگشته‏اند. برف‏پاك‏كن‏هاي ماشين، بدون صدا قطره‏هاي باران را از از شيشه جلو به چپ و راست مي‏كشند. راننده باز از آينه، عقب را نگاه مي‏كند. مسافر، از شيشه خيس بغل، به نقطه‏اي نامعلوم خيره شده است. دنده را عوض مي‏كند و بدون اين كه دستش را از روي دنده بردارد با يك انگشت ضبط را روشن مي‏كند و دستش همان طور روي دنده باقي مي‏ماند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;«شاخه‏اي تكيده... گل اركييييده...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;مسافر شقيقه‏ي راستش را به شيشه مي‏چسباند.&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=2&gt;برف‏پاك‏كن‏‏ها بي‏وقفه به چپ و راست حركت مي‏كنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EMBED title=&quot;شاخه‌اي تکيده... گل ارکيده...&quot; style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; WIDTH: 180px; BORDER-BOTTOM: black 1px solid; HEIGHT: 51px; BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; src=http://netclergyman.persiangig.com/audio/orkideh.wma width=180 height=51 type=application/x-mplayer2 autostart=&quot;false&quot; loop=&quot;true&quot; SHOWSTATUSBAR=&quot;1&quot; ShowPositionControls=&quot;0&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/EMBED&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/210/%d8%a8%d8%b1%d9%81%e2%80%8f%d9%be%d8%a7%d9%83%e2%80%8f%d9%83%d9%86/" title="برف‏پاك‏كن" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:clergyman.ParsiBlog.com/Posts/209/%d8%b3%d9%83%d8%b1/</id>
<updated>Mon, 02 Apr 2007 17:29:00 GMT</updated>
<title type="text">سكر</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;پنجره‏ي باز، آجرهاي خيس، آسمان ابري، نسيم خنك و مرطوب،&amp;nbsp;بوي سكر‏آور باران بهاري...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه‏قدر دلم براي جواهر‏ده تنگ&amp;nbsp;شده است...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://clergyman.ParsiBlog.com/Posts/209/%d8%b3%d9%83%d8%b1/" title="سكر" type="text/html" />
<author><name>كلرجي‏من</name></author>
</entry>

</feed>
