سفارش تبلیغ
صبا
من دیگر هیچ جا نیستم...

نوشته شده در  دوشنبه 86/5/1ساعت  8:50 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

پست‏های قبلی محک خوبی بود برای خودم و برای دوستانم. موافقم، موافقم، موافقم. با خیلی از حرف‏ها. ولی...

ولی این‏جا یعنی همان خانه‏ی قشنگی که این‏قدر دوستش دارم، با همه‏ی وسعتی که از روز اول برای حد و مرزش در نظر گرفتم، دیگر ظرفیت گفتن بعضی حرف‏ها را ندارد. بالاخره هر لباسی مدتی بعد برای آدم تنگ می‏شود. این سومین وبلاگی است که تا حالا نوشته‏ام. هر بار هم در وبلاگم به همین نتیجه می‏رسیدم و کوچ می‏کردم به خانه‏ای جدید؛ و به نظرم هر سه بار که کوچ کردم و وبلاگی دیگر ثبت کردم روند رو به رشدی را طی کردم. و از آن کوچ‏ها خوش‏حالم. این‏بار هم قصد کوچی جدید در فکرم بالا و پایین می‏رود. به خانه‏ای جدید، به وبلاگی جدید، به فضایی جدید. به جایی که بتوان حرف‏های دیگری هم در آنجا زد. گیرم تا بیاید رنک وبلاگ از صفر به دو و سه برسد باید کلی خون دل خورد و تا بیاید اسمش بین عده‏ای دوست جدید جا بیفتد و ارزش خواندن برای کسی پیدا کند صبر ایوب تمام شود. ولی تصمیمم را گرفته‏ام.

به هزار مدل می‏شود رفت؛ می‏شود مثل بعضی‏ها با اشک و آه و گریه و «فراموشم نکن» رفت. می‏شود عصبانی رفت و با توهین و دری و وری گفتن به وبلاگستان رفت. می‏شود هم مثل ارمیا رفت و پیش از رفتن، ریشه و بن وبلاگ‏نویسی را زد و آن را در رشد روحی وبلاگ‏نویس بی‏تاثیر خواند و گوشه‏ای هم به بازمانده‏گان انداخت.

البته طریقه‏های دیگری هم برای رفتن هست. مثلا بی‏خیال وبلاگ شدن و انگار نه انگار که ما وبلاگی داشته‏ایم و دیگر به‏روز نکنیم. ولی من هیچ کدام از این‏ها را نمی‏پسندم. من تا جایی که یادم هست به هر کسی که توی اینترنت رفت و آمد داشته است پیشنهاد وبلاگ‏نویسی کرده‏ام. معتقد بودم که وبلاگ‏نویسی حتا اگر باعث رشد محتوای مثبت در اینترنت هم نباشد و تقویت نوشتن هم نباشد این فایده را دارد که نویسنده‏ی وبلاگ، شخصیت خودش را در معرض دید دیگران می‏گذارد و نظر دیگران را در مورد شخصیت خودش و نوشته‏هایش می‏فهمد و این یعنی شخصی می‏تواند خودش را از بیرون ببیند و خودش را رشد دهد. خیلی از رشدهایی که در این یکی‏دو سال داشته‏ام و برطرف شدن بسیاری از عیب‏هایم را مدیون وبلاگ‏نویسی و دوستان وبلاگی هستم.

در هر صورت، شاید پرونده کلرجی‏من بسته شد ولی پرونده حامد، یعنی من که این چند وقت، خودم هم تحت تاثیر کلرجی‏من بودم، بسته نشده است. خیلی دلم می‏خواهد جایی دیگر، به شکلی دیگر و بهتر وبلاگ‏نویس باشم و وبلاگ بنویسم. وبلاگ‏نویسی در خون من وارد شده است. دیگر بعید می‏دانم به این زودی بتوانم از آن دست بکشم.

جاری باشید....


نوشته شده در  شنبه 86/1/18ساعت  12:3 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

شاید بگویید این مطلب چه ربطی به عید و تولد پیامبر و این حرف‏ها دارد ولی خوشم می‏آید به مناسبت میلاد حضرت رسول (رحمت و برکت خدا بر او باد) در مورد یک رمان صحبت کنم. یا شاید مجموعه رمان‏هایی که در حال آمدن به کشور عزیزمان هستند!

چند روزی‏ست که هر جا می‏روم رمان «راز داوینچی» دنبالم است و توی صف اتوبوس و منتظر تاکسی و در هنگام علافی به خاطر رفقا، مطالعه‏ش می‏کنم. بگذارید اول تعریف‏هایم را بکنم. از نظر داستانی بسیار کتاب قدرتمندیه. طرح داستان، بسیار منسجم و حساب شده ریخته شده و تمام وقایع و اتفاقات رابطه مستحکم علی و معلولی با هم دارند. تعلیق و کشش داستان هم خیلی قویه به طوری که به صورت قدم‏قدم شما را به دنبال خودش می‏کشه و تقریبا هیچ جای داستان حداقل در این نصفه‏ای که من خواندم، مخاطب داستان نمی‏توانه آخرش را حدس بزنه و این مجبورش می‏کنه که تا آخر داستان بخوانه و از خواب و خوراک هم بزنه. فضاسازی، شخصیت‏پردازی و صحنه‏پردازی‏های داستان هم بسیار کامل و نسبتا بی‏نقص نوشته‏ شده‏اند و از طرفی به خاطر تطابق بسیار زیاد ریزه‏کاری‏های فضاها با عالم واقعیت بسیار باورپذیرتر و طبیعی‏تر به نظر میان. فضاهایی مثل موزه‏ی لوور فرانسه و همین طور سفارت آمریکا در فرانسه.

نکته‏ی بعدی که به این داستان خیلی زیبایی می‏ده اینه که قطعا نویسنده، صرفا داستان را با ذهن خودش خلق نکرده بلکه به قطع، مدت‏ها وقت گذاشته و تاریخ مطالعه کرده و بین ماهیت ادیان مسیحیت و یهودیت و صهیونیسم تحقیق کرده اگرچه مطابق با نظریات مسلمانان نیست. و این، داستان را از فضای غیرواقعی خارج می‏کنه و حتا ممکنه مخاطب آن قدر به این کتاب اعتماد کنه که مسیحیت و یهودیت و صهیونیسم را همان چیزی تصور کنه که نویسنده‏ی این کتاب گفته و تصویر کرده. و شما ممکنه در اواسط داستان فکر نکنید در حال داستان خواندن هستید بلکه یک متن تحقیقی و متقن در مورد مسیحیت و صهیونیسم، البته در قالب زیبای یک داستان. 

خب. مثل این که فرصت نشد نقد محتوایی داستان را توضیح بدم. فقط اجمالا این‏ که تا این‏جای کتاب که من خواندم، تبلیغ صریح و بدون رودربایستی صهیونیسمه و انکار وضعیت موجود مسیحیت؛ که البته در مورد مسیحیت شاید در بعضی موارد چندان بی‏ربط نگه. برای کسانی که منبع فکری معتبر دیگری در مورد مسیحیت و یهود دارند و همین‏طور کسانی که داستان‏خوان حرفه‏ای هستند توصیه می‏کنم این‏ کتاب را بخوانند. نه برای قبول کردن که برای یاد گرفتن روش داستان‏نویسی و انتقال مفاهیم، در ضمن داستان. 

ربط این پست به مناسبت فردا این بود که روز ولادت پیامبرمان این احساس خطر را بکنید که با مجوز جمهوری اسلامی کتابی چاپ بشه که صریحا تبلیغ صهیونیسمه، به خصوص که ناشر کتاب قصد داره بقیه‏ی کتاب‏های این نویسنده را هم ترجمه و منتشر کنه. البته هنوز کتاب را تمام نکرده‏ام و این احتمال را می‏دهم که نظرم در موردش عوض بشه.  

فعلن علی‏الحساب عیدتون مبارک باشه تا بعد.


نوشته شده در  پنج شنبه 86/1/16ساعت  9:28 عصر  توسط کلرجی‏من