سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

امشب جلسه‏ای داشتیم با آقای مجتبا راعی. یک کارگردان اصفهانی که پنجاه سال را خوش‏تر داره. موضوع جلسه، «سینما و معنویت» بود ولی در لابه‏لای حرف‏ها چند جمله گفته شد که خیلی به دلم نشست. البته قبلش یه نکته رو بگم و اون هم این که کارگردان جماعت، یه جورایی با آخوند‏ها شباهت دارند. من این رو حس می‏کنم. چند تا کارگردان دیگه رو هم بررسی کردم. یادمه اون روزی که توی خانه‏ی‏فیلم حوزه‏هنری هم که مجید مجیدی اومده بود همین حس رو داشتم؛ اول از همه توی صحبت کردن و خطابه، حرف ندارند. یعنی اصلن اگه این خصوصیت رو نداشته باشند نمی‏تونن فیلم بسازند؛ چون فیلم ساختن هم یه جورایی منبر رفتنه دیگه. حالا گیرم بعضی‏ها می‏گن توی منبر، حاج‏آقا می‏خواد بگه حتما حرف من درسته ولی یه کارگردان حرفه‏ای اجازه می‏ده خودت فکر کنی و به نتیجه برسی؛ چون در حقیقت حاج‏آقای خوب هم اون حاج‏آقاییه که بالای منبر حق و حقیقت رو اون‏جور که هست -بدون رنگ و لعاب اضافی - بیان کنه و تو خودت باور کنی که حقیقت داره نه این که مجبورت کنه قبول کنی. مگه انبیا چی‏کار می‏کردند؟ یه کارگردان خوب هم اگه بخواد با جلو‏ه‏های ویژه و صحنه‏پردازی و نور و صدا سر ملت رو شیره بماله و یه محتوا و مفهومی رو بکنه توی مخ‏شون، کارگردان خوبی نیست. کارگردان باید صادق باشه. آخوند هم باید صادق باشه.

حرفای آقای راعی پر بود از حرف‏هایی که بیشتر از روحانی‏ها می‏شنویم و همینش برای من جذابیت داشت. آخرین حرفی که می‏تونه برای هنرجوها نکته‏ی کلیدی دقیقی باشه این که هنرمند باید سالم باشه. باید روح خودش رو سالم نگه داره تا هنرمند بشه و اگه «پدر سوخته بازی» در بیاره، اثرش هنری نمی‏شه. به خصوص توی سینما؛ چون توی سینما جای خراب شدن خیلی زیاده. پول هست، شهرت هست، شهوت هست، پدرسوخته بازی هست. مثل اینه که آدم بخواد با یه لباس ابریشمی بلند از یک بیابان پر از خار رد بشه. خیلی مشکله!


نوشته شده در  شنبه 85/12/5ساعت  9:58 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

جناب نجم‏آبادی پرسید: «اون وقت‏هایی که حالت گرفته‏ست گوشه‏گیر می‏شی‏؟ از دوستات فاصله می‏گیری؟»
گفتم:«نه! می‏رم پیش دو تا از دوستام».
باز پرسید: «اون وقت‏هایی که خیلی پرانرژی هستی چی؟‏ اون‏وقت تنهایی؟»
گفتم: «نه! میرم پیش یکی دو تا دیگه از دوستام».

حالت‏های دیگر را نیز پرسید. و من هر بار می‏گفتم: «پیش دو تا دیگه از دوستام!»، «پیش یکی از دوستام!»، «پیش سه چهار تا دیگه از دوستام!».

درنهایت، سرور ما، حضرت نجم‏آبادی متحیر ماند و گفت:«تو که برای هر مدل از حالت‏های روحیت یک یا چند تا دوست مخصوص داری!» و گمانم به خطا نرفته باشد در دلش نجوا کرد:‏ «بد نگذره یه وقت؟!»

آری. حقیر سراپا تقصیر صد مدل دوست و رفیق دارم. مدل‏هایی که هر کدام به قاعده‏ای با دیگری فاصله‏ی ماهوی دارد که اگر عده‏ای از دوستان برخی دیگر را ملاقات نمایند، یا من را تکفیر می‏کنند یا دوستانم را. شرایط به صورتی‏ست که اجتماع جمیع دوستان این حقیر در مجلس واحد بیشتر به تئاتری خنده‏آور یا نمایشی طنز شبیه خواهد بود تا مجلس میهمانی!
تصور بفرمایید که بنده در مدخل تالاری ایستاده‏ باشم و بزمی برای گرد‏ آوردن دوستانم ترتیب داده. جماعتی از اهالی فقه و اصول که معمولا ملبس به لباس روحانیت نیز هستند، در کنار عده‏ای طلبه‏ی هنرمند یا هنرجو و داستان‏نویس و فیلم‏نامه‏نگار و مستندساز قرار بگیرند و روحانیون جمع، به زلف بلند هنرمندان و شلوارهای کتانی‏شان چپ‏چپ نگاه کنند و هنرمندان، لطافت روحی خود را با قوانین خشک فقه و اصول در تضاد ببینند و این دو جماعت هر کدام نگاهی عاقل‏اندر سفیه به دیگری بیندازد و او را از حرفه‏ و فن خود بی‏اطلاع پندارد.
در میان نگاه‏های متحیر جمع، ناگهان جمعی از وبلاگستان با سلیقه‏های مختلف تشریف‏فرما شوند و به جای سلام‏و‏علیک برای یکدیگر«Buzz..!!» ارسال کنند و پیش از هر بار صحبت کردن «یک» بزنند و سخنان یکدیگر را به یکدیگر لینک دهند و نقل و نبات حرف‏هاشان کامنت‏ و کانتر و بنر و لوگو و از این قبیل کلمات اجنبیه باشد و به جای نیشخند‏، دونقطه دی برای همدیگر بفرستند و از این دست.

جماعت به نظاره یکدگر مشغولند و سرها را به نشانه تاسف، به یمین و یسار تکان می‏دهند که سر و کله‏ی جماعتی دیگر پیدا می‏شود با زلف‏های از شانه گذشته و ریش‏های بلند درویشی و اندام‏های لاغر و نحیف. و آن‏گاه که از ایشان سوال می‏گردد که «شما کیانید؟»، گویند ما از دانشکده هنرهای زیبا آمده‏ایم. و اهل مجلس همه چارشاخ می‏مانند که این‏ها ز چه‏رو با گیسوان خود این‏چنین کرده‏اند و فقهاء در حکم فقهی این هیئت بحثی را آغاز می‏کنند و وبلاگ‏نویسان هر کدام در این فکر می‏روند که «چه پستی می‏شود!» و فیلم‏نامه‏نگاران خوشحال از این که سوژه‏های خاص نوظهور توجه برانگیز یافته‏اند.

و مقال که به این‏جا رسید عده‏ای از رجال (و نساء‏) اهل سیاست و نقد و تحلیل وارد مجلس می‏شوند و آن قدر بحثشان بالا گرفته است که مجال احوال و علیک پیدا نمی‏کنند و در گوشه‏ای از مجلس حلقه‏ای تشکیل می‏دهند و اقوام و خویشان سیاسیون را به یکدیگر پیوند می‏دهند و فرار شهرام جزایری را به چراغانی نیمه شعبان سال ماضی ربط می‏دهند و قیمت شیر مرغ را به جان آدمی‏زاد.

 و هنوز جای عده‏ای دیگر خالی است. دوستان دانشجو که هر کدام به نسبت رشته تحصیلی خود، شمایلی و لحن کلامی خاصه‏ی خود دارند. و برخی به خاطر عروض شخصیت‏های جدیدی مثل استشهادی و جنبشی، یا عاشقانه و رمانتیک، یا انتقادی و هنری و غیره و غیره ظاهری منحصر به فرد برای خود گزیده‏اند.

و این ضیافت ادامه دارد و میهمانان دیگری از اقصا صفات روحی و روانی مشرف می‏شوند و هر یک طرحی و نقشی بدیع و متفاوت با دیگری دارد و انگشت همه‏گان به دهان تعجب می‏ماند. و هر گروه به فراخور حال خود ذکر جل‏الخالق و ذل‏المخلوق گرفته است.

و حلقه اتصال عناصر این آش شل‏قلم‏کار شخصیت شخیص و وزینی است با نام کلرجی‏من که بسیاری هنوز در موضوع‏له این واژه بیگانه و متنافرالحروف گیجاویجند و از کناردستی‏شان با احتیاط معنای آن را سوال می‏کنند و این که از کدام سرزمین و بلاد به ایران آورده شده است و به حق چیزهای نشنیده و طلبه هم طلبه‏های ماضی و خدا عاقبت همه‏مان را ختم به خیر کند.
و بسی در افکار و عقاید او تشکیک‏ها کرده‏اند و سخن‏ها رانده‏اند که به کدام فرقه و نحله از میهمانان حاضر تعلق دارد که اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا اجتمعا! و فقها‏ء‏ او را در دروس فقه و اصول و مشغول مباحثه دیده‏اند و هنرمندان در مجامع نقد و نظر. و فلاسفه هنر، در جلسات تحلیل آثار هنری و هر کدام در طریقی و راهی...

و من این‏جا کنار در ایستاده‏ام و  به این فکر می‏کنم که چه‏قدر دوستانم را دوست می‏دارم!


نوشته شده در  جمعه 85/12/4ساعت  9:1 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

نمی‏دونم ضمایری که در این نوشته به کار می‏برم مرجع‏شان را پیدا می‏کنند یا نه ولی بدم نمی‏آید که تجربه‏های چند هفته‏ی اخیرم را بگم.

مدتی بود که اگر کسی پیشنهاد کار نوشتنی به من می‏کرد قبول می‏کردم. یعنی دنبال این بودم که خودم را به این مسیر سوق بدهم که بیشتر بنویسم. تا این که یکی از این پیشنهادها را قبول کردم و برای یک سایت مشغول نوشتم شدم. یعنی مشغول مشغول که نه، تصمیم گرفتم مشغول شوم. ولی خب بعد از چند وقت به خاطر این که با آقای مدیر خیلی نساختیم بی‏خیال تصمیمم شدم.

گذشت و گذشت تا این که چند هفته پیش دوباره پیشنهادی مشابه سر راهم سبز شد و البته این بار در سطحی بالاتر و ارزش هنری بیشتر؛ به طوری که این یکی مجبورم می‏کنه وسط گود اخبار فرهنگی‏هنری کشور قرار بگیرم و خودم این را خیلی دوست دارم. به نظر من کار حرفه‏ای باید در بین صنف اون کار انجام بگیره. هنرمند (و هنرجو!) هم باید با هنرمندای صنف خودش در ارتباط باشه و الا عقب می‏مونه و درجا می‏زنه.

حالا این‏ها رو گفتم برای این که بگم تفاوت مدیر با مدیر چه قدر اهمیت داره. این‏جا توی این کار جدیدم مدیر و هم‏کارای خوبی دارم. هماهنگن. حالا یکی‏شون این نوشته رو بخونه نمی‏دونم چه برداشتی می‏کنه ولی من بیش از شوق انجام کار، به شوق دیدن دوستانی که الان هم‏کار و کارفرمای من محسوب می‏شن می‏رم سر کار. همیشه هم تا آخرین لحظه‏ی ممکن با هم هستیم. از بودن باهاشون خسته نمی‏شم و این باعث می‏شه شب‏ها تا آخرین لحظاتی که هنرگاه (!) تعطیل می‏شه اون‏جا بمونم.

این اون کاریه که همیشه دنبالش بودم. کاری که دوستش داشته باشم و باعث رشد خودم هم باشه. خدا را شکر. فقط یه مشکلی دارم و اون هم این که سرعت کره زمین یه کمی زیاده. اگه یه کمی دنده‏ش رو کم کنند که شبانه‏روز رو سی ساعته پر کنه خیلی بهتره. همین. چیزی دیگه‏ای نمی‏خوام!


نوشته شده در  پنج شنبه 85/12/3ساعت  9:35 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

با طلبه‏ها کار کردن یه تفاوتی با بقیه داره. اون هم این که وقتی یه نخی رو بدی دست‏شون تا اون آخر نخ رو پیدا نکنن ول‏کن نیستند. نمی‏دونم تاثیر فقه و اصول خوندن‏شونه یا این که فضای فکری کل حوزه این طوریه؛ ولی یه جور قطعی‏نگری بین طلبه‏ها وجود داره. گیرم که بعضی از ملاک‏هایی که طلبه‏ها اون‏ها رو قطعی می‏دونن از نظر خیلی‏های دیگه قطعی نباشه (قابل توجه کسانی که این حرف رو قبول ندارن). ولی در هر صورت این قطعی‏نگری وجود داره. به قول ما طلبه‏ها «اجمالا!»

آقای رامین هم این رو می‏گفت. یعنی در مورد طلبه‏ها نمی‏گفت، ولی در مورد مشکل فلسفه و جامعه‏شناسی این حرف رو می‏زد. می‏گفت فلسفه همیشه دنبال کشف ماهیت‏ها و ذات اشیاءست ولی جامعه‏شناسی خودش رو از موضوع می‏کشه بیرون. بیشتر سعی می‏کنه نسبت بین اشیاء رو کشف کنه، و این که هر چیزی در مقایسه با موجودات اطراف خودش چه تاثیری داره و از اون‏ها چه تاثیری می‏گیره. مخصوصا انسان و جامعه انسانی. برای همین همیشه جامعه‏شناسی و فلسفه با هم مشکل دارند.

حالا می‏شه در مورد طلبه‏ها هم همین رو گفت. یه جور دید  فلسفی، یه جور نگاه ماهیت‏محور. حالا این روحیه خوبه یا بد، نمی‏شه دقیق قضاوت کرد. مشکلش اینه که وقتی کاری رو به طلبه‏ها بسپری کلی طول می‏کشه که به نتیجه برسه که اصلا این کار درسته یا نه، و این که اگه درسته حالا باید طبق چه روشی انجامش داد و آیا این روش با اون ماهیت اصلی کار هماهنگی داره یا نه و خلاصه این که پدر صاب‏بچه‏ی کار رو در میارن.

ولی اگه به نتیجه نهایی برسن کار خوبی از آب در میاد. یه جورایی می‏شه در مورد همچین کاری گفت:‏ «ولی اگه بشه چه دوغی می‏شه!!!»


نوشته شده در  دوشنبه 85/11/30ساعت  8:27 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

یادم نمی‏ره اون روزی رو که توی مراسم افتتاحیه هنرگاه (!) آقای رشاد صحبت کرد. یادمه آقای نواب هم توی جلسه نشسته بود. آقای رشاد از همون پشت تریبون به آقای نواب خطاب کرد:

«یادته آقای نواب؟ یادته اون زمانی که توی فیضیه حجره داشتیم با بچه‏ها وعده می‏کردیم و یواشکی که کسی نفهمه توی حجره جمع می‏شدیم؟ یادته پرده رو می‏کشیدیم و یواشکی دور هم می‏نشستیم و شعر حافظ می‏خوندیم؟ یادته چه قدر می‏ترسیدیم که یه وقت کسی بویی ببره؟ حالا کار به جایی رسیده که حوزه علمیه انجمن ادبی و گروه شعر داره. فکر می‏کردی یه روزی  این طوری بشه؟»

برام جالب بود. خیلی جالب بود. اون روزا که جلد خانه‏پریان تورج زاهدی و رمان‏های دیگه رو روزنامه‏پیچ می‏کردم و شب تا صبح می‏خوندمشون، دلم به همین چیزا خوش بود. حالا سی سال نگذشته، بعد از یکی دو سال اون‏قدر این قضیه جا افتاده که بین هر گروهی می‏شینم راحت می‏گم دارم کلاس داستان‏نویسی می‏رم. می‏گم یکی از شیرین‏ترین کارهای تفریحیم رمان خوندنه. نمی‏دونم. شاید هم برای من عادی شده. شاید هنوز خیلی‏ها وقتی این رو می‏شنون بگن: «به حق چیزای نشنیده! طلبه هم طلبه‏های قدیم!»


نوشته شده در  یکشنبه 85/11/29ساعت  4:8 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

جالب بود. امروز توی استخر رفته بودم توی نخ شنا کردن این و اون. بعضی از دوستان، بدجوری دست و پا می‏زدند ولی سرعت‏شون خیلی کم بود یا این که اصلا جلو نمی‏رفتند. ولی بعضی‏ها برعکس؛ با آرامش کامل شنا می‏کردند و مثل ماهی حرکت می‏کردند. تند و روون. یه فوت کاسه‏گری این وسط هست گویا. آدم باید بلد باشه چه‏طوری دست و پا بزنه و الا همیشه زیاد دست و پا زدن آدم رو جلو نمی‏بره.

حالا این محمدرضا میاد می‏گه:‏« تو صبح تا شب هر کاری می‏کنی باید بری توی وبلاگت بنویسی؟!». خب همه حکمت‏ها که توی کتاب‏های فلسفی پیدا نمی‏شه آقای فیلسوف! بعضی از حکمت‏ها هم توی استخر پیدا می‏شه. حکمت‏های خیس!


نوشته شده در  جمعه 85/11/27ساعت  6:6 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

حتما وبلاگم را می‏خواند. شاید اصلا برای همین دارم این پست رو می‏نویسم، شاید به خاطر خط آخر این نوشته. شاید به خاطر...
دیروز شد یک‏سال. چون پارسال همین موقع، یعنی روز جهانی داستان‏کوتاه دوستی‏مان شکل گرفت. از آن‏روز که برای همایش رفتیم موزه هنرهای معاصر؛ شروع یک دوستی یک‏عمره از یک سفر یک‏روزه. و دیروز سالگرد شروع دوستی‏ ما بود.
امشب، وقتی خسته و کوفته پای کامپیوتر نشسته بودم و بعد از هفت-هشت ساعت کار طاقت‏فرسا دیگر از کت و کول افتاده بودم گفت: یک سال شد.
و چه سالی! به جرات می‏تونم بگم بیشترین تحولات توی زندگی من توی همین یک سال صورت گرفت. چه از نظر درسی، چه از نظر هنری، چه از نظر جایگاه اجتماعی، چه از نظر... بسه دیگه. البته خیلی از این تحولات کاملا صورت گرفته؛ خیلی از اون‏ها هم شروع شده که نمی‏دونم آخر و عاقبتش به کجا خواهد انجامید! فقط می‏دونم که سال گذشته، یکی از پر‏تحرک‏ترین سال‏های عمرم بوده. از جمله همین سر‏شلوغی‏های این چند روزه که در پست قبلی مشهود بود. تازه مسافرت‏های هفتگی بین تهران‏-قم رو حساب نکردم. تازه این و اون و فلان و بهمان و این‏ور و اون‏ور و هزار جای دیگه رو بی‏خیال شدم. و الا سر به فلک می‏ذاشت.

امان از دست این حسین... آقا! هنوز نمی‏تونم «آقا»ش رو نگم. ایشالا چند وقت دیگه... به شرط این که دوستی‏مان جاری بماند. چقدر این آهنگ رو دوست دارم!


نوشته شده در  پنج شنبه 85/11/26ساعت  9:15 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

همین چند دقیقه‏ای رو که وقت پیدا کردم سرم رو بخارونم گذاشتم برای نوشتن این پست. در نتیجه سرم هنوز می‏خارد. جاری باشید...
نوشته شده در  چهارشنبه 85/11/25ساعت  1:26 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

یه دوستی دارم که مدیر یه سازمانه. آدم خیلی پرکار و اهل فکریه. از معدود کسانیه که سعی می‏کنه ریشه‏ای کار کنه. وقتی مدیر سازمان شده بود من بدبخت رو مجبور کرد که بین حرف‏ها و قوانین بگردم و ماهیت اصلی سازمان رو کشف کنم. چیزی که مطمئنم تا حالا خیلی از مدیرهای قبلی‏ش انجام نداده بودند و الا وضعیت سازمان اون‏طوری نبود. حالا بماند. یه چیز دیگه می‏خواستم بگم.

همین رفیق شفیق ما که تخصصش مدیریته، یه بار یه دوره‏ای وقت گذاشته بود برای بررسی ساختار مدیریتی جمهوری اسلامی. به قول خودش کتاب قانون اساسی رو تیکه پاره کرده بود. و واقعا هم وقتی از قانون اساسی باهاش صحبت می‏کنی اشراف کاملی نسبت بهش داره.

امروز صبح داشتیم با هم در مورد چیز انقلاب صحبت می‏کردیم... چیه اسمش؟ من خودم اسم‏ش رو گذاشتم هندلینگ انقلاب؛ هندلینگ یعنی حفظ تعادل اتومبیل در هنگام پیچیدین. (از قل‏مراد یاد گرفتم!)
این دوستم از هندلینگ انقلاب که می‏گفت برام خیلی جالب بود. اگه شما هم یه دوری توی قانون اساسی بزنین و سعی کنین ماهیت سه قوه اصلی، رهبری، نیروهای نظامی و به طور کلی بخش‏های مختلف جمهوری اسلامی ایران رو کشف کنین، متوجه می‏شین که نظام در هم تنیده ایران به صورت جالبی طراحی شده، به صورتی که توی موقعیت‏های خاص و به اصطلاح من، سر پیچ‏ها از تعادل خیلی خوبی برخورداره. به طوری که از خط خارج کردنش خیلی مشکله. هر یک از بخش‏ها که از کار بیفته (حتا خدای نکرده رهبری) به صورت دقیقی مسئولیت تقسیم شده که باعث می‏شه مثل یک اتومبیل روی سه چرخ، با حفظ تعادل حرکت کنه.

در مورد قانون گزاری می‏تونین راحت‏تر از بخش‏های دیگه این رو پیدا کنین. همین طور در نیروهای نظامی. چینش عجیب غریب سه‏چهار نیروی نظامی در یک کشور، قابل فکره. ارتش، سپاه، بسیج ... .

امروز چندمین سالگرد انقلاب بود؟ ای خدا. این همه راه رفتیم و حواسمون نبود از یکی بپرسیم سال چندم بود. فکر کنم بیست و هفتم بود. هان؟! در هر صورت هر چی جلوتر می‏ره انقلاب اسلامی ایران،‏ هندلینگ بهتری پیدا می‏کنه. ای دشمنان ما، پس یالا دیر شد! چند وقت دیگه هیچ غلطی نمی‏تونین بکنین‏ها! یکی نیست بگه مگه همین الان چه غلطی می‏تونن بکنن. تکبیر!


نوشته شده در  یکشنبه 85/11/22ساعت  10:17 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

امروز یه سر رفتم استان‏داری اصفهان. نمی‏دونم تهران چه شکلیه ولی استان‏داری اصفهان رو به خاطر این که شهر تاریخی هم هست، یه جورایی تاریخی ساختن. البته بنای قبلی‏ش که دیگه رفته توی آثار باستانی، ولی همین ساختمون فعلی که به صورت حرف «دال» ساخته شده ساختمان جالبیه.

یک ساختمان هم‏سن انقلاب که جوری ساخته شده که بنای ظاهری لیاقت میراث‏فرهنگی شدن رو داره. اثاثه داخل اتاق‏ها، حداقل اون چند تایی که من دیدم چوبی بود با رنگ قهوه‏ای، دقیقا مثل خونه‏ی مادربزرگ خدابیامرزم. بعد از سر کار اومدن دولت نهم، وسط این بازار میراث‏فرهنگی، برنامه ریخته به هم و قیافه‏های ناهمگونی وارد این‏جا شدند. بین همین تیر و تخته‏های قهوه‏ای و کریدور‏های تاریک، یه دفعه چشمت میوفته به یک جوون تند و تیز و پر تحرک. یه دفعه از توی یه اتاق میاد بیرون و همون‏طور که دستش یه مشت کاغذ و پوشه و این‏هاست، می‏دوه طرف یه اتاق دیگه و تا بیای بفهمی چی شد، دیگه اثری ازش نیست.

بعضی از کادر قبلی که هنوز مشغول کار هستند و با مدل ساختمون هماهنگی بیشتری دارند با آرامش و سکوت، سلام‏علیک روش خودشون و نگاه‏های عمیق خاص این‏جور مکان‏ها، شما رو برانداز می‏کنند و با توجه به چهره‏تون برخورد خاصی رو با شما خواهند داشت. نگاه تحقیر آمیز، ابراز نارضایتی، محل نگذاشتن یا تحویل گرفتن، نشون دادن بچه‏های جوون‏تری که دور و بر می‏پلکند، یا برخورد‏های مختلف دیگه می‏تونه یکی از برخورد‏های مناسب با تیپ شما باشه.

انقلاب ما که الان داره به سی سالگی نزدیک می‏شه، بیشتر از همه به این نیاز داره که احساس جوان بودنش رو حفظ بکنه. اون‏قدر کار روی زمین مونده که اگه قرار باشه با روند اداری و آرامش مطلق و عافیت‏طلبی بعضی از مسئولان کهنه‏کار، عمل بکنیم به هیچ جایی نمی‏رسیم. شور و هیجان و تحرک جوانی رو می‏خواد. حالا گیرم اون جوونی که می‏آد توی یکی از مراکز دولتی، بلد نباشه مثل مسئول قبلی گارد بگیره و محل نذاره و حفظ ظاهر کنه و اتو کشیده برخورد کنه. گیرم که اشتباهی جلوی پای ارباب‏رجوع بایسته یا این که اشتباهی به اون‏ها احترام بذاره. گیرم که به جای چایی خوردن و حرف زدن و ور رفتن، اشتباهی کار کنه و سر ظهر خسته و هلاک شده باشه. شما به بزرگواری خودتون ببخشید! ایشالا خدا نکنه که کارهای این‏جوری رو از شما یاد بگیرن!


نوشته شده در  شنبه 85/11/21ساعت  10:44 صبح  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
من...
لباس تنگ کلرجی‏من
راز داوینچی
کاریکاتوریست دانمارکی یا ایرانی؟!
من کلرجی‏من نیستم
چشم‏های خدا
سیب بی هسته، بی‏سوک
خوشحالی یا ناراحت؟
برف‏پاک‏کن
سکر
حمل بر صحت
اتحاد متحاد دیگه چه صیغه‏ایه؟!
دعوای حرفه‏ای
مردم، روان‏شناسان بالفطره
من یک آدم بی‏کارم
[همه عناوین(218)]