سفارش تبلیغ
صبا

فیلم بچه‏های‏ابدی روی تماشاگران خیلی تاثیر گذاشته بود و همه داشتند تعریف می‏کردند و توی صندوق رای، نظر خوب می‏دادند. ولی من از دست فیلم اعصابم خرد شده بود به خاطر این که چند تا اشکال اصلی داشت. اول این که خوب تعلیق رو ایجاد می‏کرد و پرورش می‏داد، ولی سر نقطه بزن‏گاه که باید به اوج می‏رسید، با یک اتفاق و تصادف حلش می‏کرد. تعلیق اولش این بود که آیا خانواده دختر موافقت می‏کنند که دختر‏شون با پسری ازدواج کنه که یه برادر معلول داره یا نه. خب اون‏ها به شدت مخالف بودند واجازه نمی‏دادند و شدت مخالفت به حدی بود که به صورت یک تعلیق جدی تبدیل شده بود و انتظار می‏رفت که اگر قراره (مثل همه فیلم‏های ایرانی)‏ آخرش موافقت بکنند و نظرشون عوض بشه، به خاطر یک عامل قوی این اتفاق بیفته. ولی توی محل کار پدر دختر، اون لحظه‏ای که خیلی می‏تونست سرنوشت ساز باشه، پدر می‏گه:‏ «خب شما که تصمیمتون رو گرفتین و ... من غیر از موافقت چه کاری می‏تونم بکنم!». این یعنی که کارگردان از زیر بار تعلیقی که ایجاد کرده فرار می‏کنه و نمی‏تونه فرجام مناسبی براش پیدا کنه.

دومین تعلیق وقتی بود که برادر معلول پسر، از آسایشگاه فرار می‏کنه و می‏ره توی خیابون‏ها. و این سوالی بود که بالاخره چه طوری پیداش می‏کنن. ولی در نهایت می‏بینیم که بعد از ده-پونزده دقیقه دنبال کردن سرگردانی این بچه‏ توی خیابون‏ها توسط مخاطب، بچه‏ تصادف می‏کنه و می‏ره بیمارستان و فرداش هم برادرش میاد بیمارستان بالای سرش. همین.

نتیجه اخلاقی فیلم این شد که بچه‏های معلول را به آسایشگاه نفرستیم و سرپرست‏های خوبی باشیم. نتیجه‏ی دیگر این که با ازدواج دو نفر که همدیگه رو دوست دارند مخالفت نکنیم. همین. تازه ایراد‏های دیگه فیلم رو دیگه بی‏خیال. چیزایی مثل طولانی بودن وحشتناک سکانس‏ها و کلیشه‏ای بودن خیلی از گفت‏و‏گوها و پرداخت ناقص شخصیت مهمی مثل خانم‏ بهرام و ... .

خلاصه بعد از فیلم اومدم این حرفا رو به خانم درخشنده بزنم، و البته زدم؛ ولی بعد پشیمون شدم چون همه داشتند به‏به و چه‏چه می‏کردند که چه فیلم خوبی بود و کیف کردیم و ... . آدم چی‏ بگه دیگه؟! ملت داشتند به خاطر بار احساسی که فیلم داشت، تمام نقاط ضعف فیلم رو فراموش می‏کردند. یکی به داد من برسه!


نوشته شده در  چهارشنبه 85/11/18ساعت  1:40 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

اعلامیه

از بعد از ظهر روز جمعه گذشته برایم اس‏ام‏اس‏‏های ناشناسی می‏آید از طرف یک (فکر کنم) مرد. نامبرده از بنده تقاضای توجه و دوستی دارد و معمولا شب‏ها برایم اس‏ام‏اس می‏زند. طبق گفته‏ی خود نامبرده، تلفن همراهی که برای ارسال پیام از آن استفاده می‏کند در ملکیت برادرش است؛ البته قرائن نشان می‏دهند که این عنوان می‏تواند شامل بردار دینی هم باشد. اطلاعاتی که تا کنون از نامبرده در دست بنده است به شرح ذیل  است:

1. نامبرده مرا می‏شناسد چون در اولین پیام اینجانب را با نام «حامد عزیزم» خطاب کرد.
2. نامبرده از اهالی اینترنت و چت است. یحتمل وبلاگ‏نویس هم باشد ولی چیزی که قطعی است وبلاگ‏خوان هست.
3. نامبرده بین سنین 18 تا 29 سال است. پس می‏تواند به عضویت سازمان جوانان در بیاید.
4. نامبرده زود رنج است چون اگر تحویلش نگیرم زود قهر می‏کند. دیشب بام قهر کرد!
5. نامبرده ممکن است از همشهری‏های بنده باشد چون هر شونصد تا اس‏ام‏اس که من بزنم اون یکی یا دو تا اس‏ام‏اس بیشتر نمی‏زند. ولی قطعا ساکن قم می‏باشد.
6. نامبرده شب‏ها تا دیر وقت بیدار است و بنده معمولا اس‏ام‏اس‏های آخرش را بعد از نماز صبحم می‏خوانم! 
7. نامبرده از نزدیکان بنده است چون از زمان بازگشت من از تهران با خبر بود و در بین مسیر که بودیم پرسید: «کی می‏رسین این‏جا؟»
8. برادر نامبرده مدت زیادی نیست که این خط را خریده است!
9. نامبرده اهل شعر نیز هست به طوری که می‏تواند در موقعیت مناسب از ابیات عاشـ... دوستانه استفاده کند.
10. نامبرده تا حدی با زبان انگلستانی آشنایی دارد و اجمالا می‏تواند مثل خودم دست و پا شکسته چیز‏هایی را به هم وصل کند؛ اگرچه املایش داغان است.
11. نامبرده وقتی عصبانی می‏شود زود توهین می‏کند البته در حد عباراتی مثل «خیلی بی‏ شعوری...!». البته دور از جان بنده که در خدمت شما هستم. حکما با کس دیگری بوده است. و الا من به جز این که «خوابم می‏آید و شاید پیام‏های بعدی‏ات را صبح ببینم.» چیز دیگری نگفتم.
12. نامبرده احساسات لطیف را دیده است. ولی هنوز به این نتیجه نرسیده‏ام که خودش چنین احساساتی داشته باشد (البته با عرض معذرت!).
13. نامبرده چهار رقم آخر تلفن برادر(دینی یا خانوادگی‏)ش 1580 است.
14. نامبرده تا کنون هیچ مزاحمتی برای من ایجاد نکرده است و بنده از او راضی هستم و هیچ شکایتی هم ندارم. تو رو خدا کاری باهاش نداشته باشین، پسر خوبیه!
15. نامبرده ادعا می‏کند که ...

نامبرده هنوز نام ندارد. از همه دوستان تقاضا می‏شود، در صورتی که نامبرده را می‏شناسید سلام من را به‏اش برسانید و بگویید: «خیلی مخلصم!». همین. جاری باشید... نامبرده عزیز، تو هم جاری باشی...!


نوشته شده در  دوشنبه 85/11/16ساعت  11:4 صبح  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

حسین‏آقا مخالف بود. می‏گفت هر آدمی دکتر خودشه. من هم تا حد زیادی قبول کرده بودم که آدم اگر خودش بخواد می‏تونه روحیه خودش را تحت کنترل بگیره؛ در حقیقت قدیما فکر می‏کردم این آقایون روانشناس، یه مشت لاف‏زن بیشتر نیستن که ادعا می‏کنن ما می‏تونیم با صحبت کردن و ارتباط کلامی، روحیات مریض‏مون رو کنترل کنیم و مشکلش رو حل کنیم. بعد از چند وقت که دیدم انگار کار همین آقایون دکترا تاثیر داره نظرم عوض شد و معتقد شدم که این‏ها مخ‏زن هستند؛ یعنی این که یه جوری مخ آدم رو می‏زنن و به‏اش تلقین می‏کنند که آدم خودش هم کم‏کم باور می‏کنه که مشکلش حل شده.

تا این که بالاخره دیشب از روی کنجکاوی رفتم پیش یکی از همین دکترا . گفتم آقای دکتر مشکل بنده اینه و اونه و این‏جور و اون‏جور. ازم یه عالمه سوال بی‏ربط پرسید. «اشتهات چه‏طوره؟»، «خوابت؟»، «خستگی‏هات؟»، ... من هم با صداقت کامل همه رو جواب دادم و بین خودمان باشه که سرش رو خوردم از بس حرف زدم. البته خوشش اومده بود. می‏گفت شناخت خوبی نسبت به روحیات خودت داری!

یک ربع آخر شروع کرد در مورد روحیاتی که در موردش صحبت نکرده بودم حرف زدن. یه چیزایی می‏گفت که می‏شه گفت فقط خودم می‏دونستم. فکر نمی‏کردم یه آدم با چهار تا سوال بی‏ربط بتونه اون‏ها رو کشف کنه. ته حرف این که زد وسط خال. بعد هم اصطلاحات خاص خودش که سعی کردم حفظشون کنم. ولی خب نمی‏گم. یه وقت یکی‏ پیدا می‏شه و می‏ره از یک دکتری چیزی سوال می‏کنه که هایپو‏مانیا چیه؟ یا این که سرتونی مغز چه تاثیری روی روحیات آدم داره. برای همین زیاد توضیح نمی‏دم!


نوشته شده در  یکشنبه 85/11/15ساعت  7:25 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

سید احمد وسط فیلم برام پیغام فرستاد که این چه فیلم مزخرفیه؟! بعد که از سینما اومدیم بیرون بهش گفتم بابا آخه فیلم «مصائب دوشیزه» کار اول آقای اطیابی بوده. اتفاقا به نظر من به عنوان کار اول بد نبود. فیلمبرداری قشنگی هم داشت، حالا گیرم دو تعلیق اصلی داستان شوتکی رفت توی هوا و با اتفاق حل شد و سر مردم شیره مالیده شد رفت. ولی خب آقای اطیابی کارگردان خوبی می‏تونه بشه. خلاصه این که حال ملت گرفته بود. ولی بعد که برای فیلم دوم یعنی همون «اتوبوس شب» آقای پور‏احمد دوباره رفتیم توی سینما خدایی‏ش خستگی فیلم قبلی از تن‏مون در اومد.

البته بنده قدم به نقد فیلم نمی‏رسه برای همین، صرفا چیزایی که در مورد فیلم به ذهنم می‏رسه رو به آقای پوراحمد هدیه می‏کنم. اولا تعلیق داستان خیلی شدید بود و باعث می‏شد تمام مخاطبین برای دانستن آخر ماجرا هم که شده با اشتیاق فیلم رو دنبال کنند. نقش آفرینی عالی خسرو شکیبایی در نقش راننده با اون گریم کثیف و چرکین خیلی جالب بود. ته راننده‏گی! معرفی یه شخصیت جدید از طرف آقای پوراحمد خیلی موفق بود. این پسره، آخرش اسمش رو یادم رفت. اول که دیدمش گفتم قیافه که نداره. ولی بعد که بازی‏ش رو دیدم واقعا دست‏خوش گفتم به کسی که این بازیگر رو انتخاب کرده. دیالوگ‏ها و گفتگوها خیلی طبیعی بود و برعکس فیلم قبلی شما اصلا نمی‏تونستی احساس کنی که این دیالوگ‏ها رو نویسنده فیلم‏نامه به این آقایون داده که بخونن. کاملا باور پذیر. نکته‏ بعدی، فیلم‏برداری. به قول رضا ارزش فیلم‏برداری این فیلم رو وقتی می‏فهمیدی که شرایط فیلم‏برداری رو توی روایت فتح دیده باشی.

خب خوبی‏هاش رو گفتم حالا نوبت سوتی‏های فیلمه. یکی این که اون‏ بنده‏خدا زن عماد از بین سیم‏خاردار رد شد و فقط یه بخش مستطیلی خیلی تر و تمیز از چادرش کنده شد. باید چادر تیکه پاره می‏شد. یکی دیگه این که اون‏ خانم‏هایی که اومده بودند پیشواز رزمنده‏ها همه‏گی چادراشون تمیز و مرتب بود، حتا یه خال خاک به لباس هیچ کدوم نبود. زن عماد که تای چادرش هنوز باقی بود. خدایی‏ش توی منطقه جنگی امکانش نبود.
باز یه ایراد دیگه که قبل از فیلم یکی از دوستان به‏ش اشاره کرد این بود که اون قسمتی که عماد و عیسی داشتند سنگ‏ها رو از توی میدون مین عبور می‏دادند تا مسیر لاستیک رو باز کنند و هر لحظه ممکن بود برن روی هوا، یک مقداری غیر طبیعی بود که با زن‏شون درددل کنند. این درست که علاقه‏ای در میون بود و ... ولی معمولا همه، اون‏ لحظه یاد خدا پیغمبر می‏افتند و این که الان باید کشته بشن. قبول‏ش سخت بود. از طرفی هیچ گونه اضطرابی توی چهره این دو تا مرد دیده نمی‏شد. نگین که چون برای مرگ آمادگی داشتند و از این حرفا؛ چون این توی فیلم نشون داده نمی‏شد و طبیعتا شما هم نمی‏تونی طرح داستان رو تکیه به دلایل خارجی بدی.

حرف آخر این که خسته نباشی. خیلی خوب بود. البته قول نمی دم‏ها یه وقت دیدی دو بار دیگه دیدم، اون وقت برگشتم گفتم این فیلمت ضد جنگ بود! جاری باشی...


نوشته شده در  شنبه 85/11/14ساعت  10:3 صبح  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

آن روز که به محمد گفتم «میم‏مثل‏مادر» را شش بار دیده‏ام گفت:‏ «دیوانگی که گنبد و بارگاه نداره!». حکما اگه این بار به‏اش بگویم امروز برای پنجمین بار «من‏او»ی آقای امیرخانی را خواندم باز همان جلمه را بگوید. ولی خب به قول بچه‏ها گفتنی: «دلیل نمی‏شه. یکی داری، یکی نداری دیجه!»

حالا امروز هم دارم می‏رم برای جشنواره فیلم فجر. سهم امروز ما دو تا فیلمه از بخش سودای سیمرغ: یکی «مصائب دوشیزه» از آقای مسعود اطیابی، یکی هم فیلم «اتوبوس‏شب» از آقای کیومرث پوراحمد. به دومی بیشتر امید دارم. احتمالا دوشنبه هم بعد از کلاس برم دو تا بلیت دیگه‏م رو خرج کنم. تا خدا چی بخواد. فقط خدا کنه مامانم این نوشته رو نبینه که کله‏م رو می‏کنه:
«این که می‏گی کار دارم و درس دارم و نمی‏رسم و بعدا میام اصفهان و سرم شلوغه و این‏ها همین گشت و گزارهاست دیگه؟! دیروز کاشان، امروز تهران، حتما فردا هم سر از قونیه در میارین!»

به قول بچه‏ها گفتنی: «دیوانه‏گی که گنبد و بارگاه نداره!». حالا دیوانگی گنبد و بارگاه داشته باشه یا نداشته باشه، هنر خرج داره. باید برای هنر مایه گذاشت. وقتی، پولی، دلی،...


نوشته شده در  جمعه 85/11/13ساعت  4:20 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

«آن‏ها که مرا می‏شناسند که می‏شناسند. برای آن‏ها که مرا نمی‏شناسند می‏گویم. من على، فرزند حسین، فرزند على‏ بن ‏ابیطالبم. من پسر کسی هستم که حرمتش را شکستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسیر کردند. من پسر کسی هستم که در کنار نهر فرات سرش را از تن جدا کردند، در حالى که نه به کسى ظلمی کرده بود و نه با کسى مکرى به کاربرده بود. من پسر آنم که او را از قفا سر بریدند و این مرا فخرى بزرگ است.
مردم آیا شما به پدرم نامه ننوشتید؟ و با او بیعت نکردید؟ و پیمان نبستید؟ و فریبش ندادید؟ و با او نجنگیدید؟... اگر رسول خدا به شما بگوید: فرزندان من را کشتید! و حرمت مرا در هم شکستید! شما از امت من نیستید، به چه رویى به او نگاه خواهید کرد؟»

صحبت‏های امام سجاد علیه‏السلام مردم را تحت تاثیر قرار داده بود. صدای ناله از بین مردم بلند شد. همدیگر را سرزنش می‏کردند. مدتی بعد، صداها بلند شد که ما از تو تبعیت می‏کنیم و از تو جدا نمی‏شویم و با هر کس که بگویى می‏جنگیم و با هر کس که بگویی صلح می‏کنیم. یزید را مى ‏گیریم و ... .
ولی امام سجاد علیه‏السلام، تازه از کربلا آمده بودند. تازه خیانت‏ کوفی‏ها را دیده بودند. وقایع زمان حضرت امیر هم، همه در دل‏شان زنده بود. مگر می‏شد کوفی‏ها را از یاد برد؟!

«هیهات! اى فریبکاران دغل باز، اى اسیران شهوت و آز. مى ‏خواهید با من هم کارى کنید که با پدرانم کردید؟ نه به خدا. هنوز زخمى که زده‏اید خون فشان است و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان. تلخى این غمهای گلوگیر و اندوه من تسکین‏ ناپذیر است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشید نه بر ما.»

متن بالا بازنویسی شده‏ی متنی بود از سایت تبیان


نوشته شده در  پنج شنبه 85/11/12ساعت  9:24 صبح  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

ساعت چهار صبح روز عاشوراء از کاشان زدیم بیرون. ساعت از پنج گذشته بود که رسیدیم ابیانه. به خاطر کمبود اطلاعات سازمان‏میراث‏‏فرهنگی به مراسم طلوع نرسیدیم. مراسم ساعت سه نصف شب شروع شده بود.
به میدون روستا رسیدیم. در اون تاریکی و خلوتی مانده بودیم چه کار کنیم. پیرزن هفتاد-هشتاد ساله‏ای را دیدیم که سطلی به دست داشت و عصا زنان از میدون دور می‏شد. گفتیم ننه این طرفا مسجد کجا هست؟ ما می‏خوایم نماز بخونیم.
اول نشانی داد ولی بعدش گفت شاید پیدا نکنیم و دنبال خودش برویم. آقای مدنی، راننده‏مون، رفت ماشین رو پارک کنه و ما هم دنبال پیرزنی که از اون به بعد خاله صداش می‏زدیم راه افتادیم (این هم عکس خاله). خاله دامن چین‏چین کوتاهی پوشیده بود که تا زانوهایش می‏رسید. با شلیته سفید گل‏گلی که تا کمرش را می‏پوشوند. پاهایش را با چند جفت جوراب مشکی کلفت پوشانده بود تا سرما نخورد. موهای سفیدش دور صورتش رو مثل قاب گرفته بود. از دو طرف فرق سرش، از روسری بیرون آمده بود و تا کنار گونه‏های چروک خورده‏اش پایین اومده بود. قد خاله خمیده بود ولی اون قدر شور و هیجان داشت و با ما مهربون بود که همه بچه‏های گروه آرزو می‏کردند که مادربزرگی مثل خاله داشتند.
از کوچه‏های پیچ و خم و از بین دیوار کاه‏گلی رد شدیم. و در انتهای یک دالان تاریک، خاله در چوبی قطوری را با فشار باز کرد و گفت این‏جا مسجدمان است. نمازتون رو بخونین تا براتون صبحانه بیارم. اول رفتیم تا وضو بگیریم. کنار وضوخونه، در میان برف‏هایی که کم‏کم آب می‏شد، چند دیگ سیاه و بزرگ بود که زیرش چوب‏های شعله‏ور ترق‏ترق صدا می‏کردند. بخار از دیگ‏ها بلند بود و در آن تاریکی فضای جالبی درست کرده بود. سرما و برف و بخار و دود و آتش...
نماز را خوندیم و خاله برامان پنج تا ظرف عدسی آورد. داغ داغ. سری به مطبخ زدیم. همه داشتند برای ناهار عاشورا کار می‏کردند. خاله می‏گفت حتما برای ناهار بمونیم ولی وقت نداشتیم. قطعا قورمه‏سبزی ظهر هم به خوشمزه‏گی عدسی‏هایی بود که برای صبحانه‏مان آورده بود.

از خاله درباره مراسم طلوع پرسیدیم. گفت دیر اومدیم. می‏گفت مردم ابیانه، هر سال شب عاشورا که می‏شه نصف شب جمع می‏شن و راه می‏افتن دور روستا. یکی‏یکی در خونه‏ها رو می‏زنند و با شعر‏های خاص خودشون به صاحب‏خونه خبر آمدن عاشورا رو اعلام می‏کنند. فردا چه اتفاقاتی می‏افته، فردا امام حسین کشته خواهدشد، فردا... .

بعد صاحب‏خانه هم از خانه بیرون می‏آد و به دنبال جمعیت، در حالی که شعر می‏خونند به سراغ بقیه خانه‏ها می‏روند. و تا سپیده دم این برنامه ادامه داره. وقتی سپیده طلوع می‏کند جمعیت برای نماز صبح برمی‏گردند.

مراسم خیلی قشنگ و تاثیر‏گذاریه. از بقالی سر میدون ابیانه پرسیدم مراسم چه طوریه. اشک توی چشماش جمع شد و شروع به خواندن شعرهای مراسم طلوع کرد. می‏گفت ابیانه‏ای‏ها شبیه همین مراسم رو یه بار توی تهران اجرا کرده بودند و خیلی مراسم زیبایی شده بوده. در هر صورت ابیانه برام جالب بود. مراسم‏ دیگه‏ای هم دارن که خودشون بهش می‏گن نخل‏برداشتن. چون توی کاشان هم این مراسم هست در موردش بعدا‏ می‏نویسم. حالا دیگه این پست خیلی طولانی شد.
فقط از یه‏سری چیزها خیلی ناراحت شدم که دیگه در مجال این پست نیست. ایشالا بعدا در موردش صحبت می‏کنم.

این هم عکس‏های مراسم حمل نخل در ابیانه: یک ، دو.


نوشته شده در  چهارشنبه 85/11/11ساعت  6:24 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

توی نوش‏آباد که در فاصله‏ی هفت-هشت کیلومتری کاشانه با یک آقای روحانی آشنا شدیم به نام آقای عمرانی. ایشون و دو تا دیگه از روحانی‏های اون محل طرح جالبی داشتند که تا حالا ندیده بودیم. معمولا اون‏هایی که توی ایام عاشوراء بنا بر نمایش دارند، تعزیه‏خوانی می‏کنند. یک هیئتی داشتند این آقایون که بیشترشون جوون بودند و هیجان و تحرک خیلی خوبی داشتند. اومده بودند یک محوطه چند جریبی رو با ماسه پر کرده بودند و نخل کاشته بودند و خلاصه صحنه بعد از ظهر عاشوراء رو شبیه‏سازی کرده بودند. تل زینبیه، نخلستان‏ها، علقمه و حتا گودی قتل‏گاه رو ساخته بودند و البته محوطه‏شون هم خیلی بزرگ بود.

نکته‏ای که برنامه‏ی این‏ها رو از برنامه‏های دیگه متمایز می‏کرد این بود که به جای استفاده از عروسک و ماکت، شهدایی که روی قسمت‏های مختلف این زمین بودند، خود بچه‏های هیئت بودند. به این صورت که به تعداد شهداء کربلا کشته روی زمین می‏خوابند. طراحی صحنه‏ی خیلی خوبی داشتند. این جوون‏های هیئت از ساعت ده صبح تا بعد از عاشورا همون طور بی‏حرکت در حالی که سر و صورتشون خونی بود، یا نیزه و تیر در بدن‏شون بود زیر آفتاب روی زمین بی‏حرکت خوابیده بودند. بعضی، لباس‏هاشون پاره شده بود. پوست صورت‏هاشون زیر نور شدید خورشید سوخته بود. صحنه‏ای ایجاد شده بود که نیاز به مصیبت‏خوانی و مداحی نداشت. هر کس که وارد محوطه می‏شد بی‏اختیار تحت‏تاثیر قرار می‏گرفت. سکوت اون‏جا دل آدم رو به تپش می‏انداخت. گوشه‏ی نخلستانی که گذاشته بودند، یک اسب بدون سوار ایستاده بود و کسی دور و برش نبود. خار‏هایی که بیشتر زمین رو پوشونده بودند تیکه‏تیکه بهشون پارچه گیر کرده بود. یه جوری که انگار از لباس کسی جدا شده باشه... .

دور محوطه ارتفاع داشت. یک جور خاکریز مانند. اون‏هایی که مثل ما از روی خاک‏ریز وارد محوطه می‏شدند حس غریبی داشتند. فکر کنین که وقتی برسین بالای تپه‏های خاکی، یک دفعه چشمتون بیفته به یک دشت بزرگ که یک عالم کشته بر روی زمینش افتاده و خون سر و صورتشون رو گرفته و بدن هر کدومشون نیزه یا تیر فرو رفته باشه. به خصوص وقتی از اون بالا چشمتون میفته به گودی قتلگاه و به جز انبوه نیزه‏ها و تیرهایی که در یک نقطه فرود اومدند چیزی نمی‏بینین... .

این صحنه تا سه روز ادامه داره. یعنی روز عاشورا و روز یازدهم و روز دوازدهم. بنا بر این که شهدای کربلا تا روز دوازدهم همون طور توی کربلا روی زمین بودند. تا این که روز دوازدهم، قبیله بنی‏اسد میان و شهدا رو دفن می‏کنند. بخش اصلی برنامه همین قسمته. تمهیدات لازم رو هم چیدند که همون جنازه‏های واقعی دفن می‏شن و از ماکت و عروسک استفاده نمی‏کنند. بعد هم روشون خاک می‏ریزند و قبرشون رو می‏پوشونند و تا جایی که امکان داشته سعی کرده‏ند که شبیه‏ سازی نزدیک به واقعیتی داشته باشند.

اگه امکانش رو دارین، ارزشش رو داره که روز دوازهم خودتون رو به مراسم خاک‏سپاری شبیه شهدا برسونین. من و دوستانی که امروز اون‏جا بودیم هم اگه بتونیم امتحان پنج‏شنبه‏مون رو جابه‏جا کنیم احتمال زیاد بریم. مکانش هم مشخصه. وقتی وارد کاشان بشین، از مدخل مسیر رو مشخص کردند. از هر کس بپرسین نوش‏آباد از کدوم طرفه بهتون نشون می‏دن. شاید دید‏م‏تون. جاری باشید... .


نوشته شده در  سه شنبه 85/11/10ساعت  10:15 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

دارم می‏رم کاشان. فردا صبح ساعت شیش. خیلی فکر کردم موندن پای سخنرانی حاج‏علی‏رضا پناهیان و مداحی داداشش حاج‏احمد بهتره یا رفتن به کاشان و کاتب شدن. بله، کاتب. یه فیلم‏بردار و عکاس هم داریم. قرار شده بریم سبک عزاداری کاشانی‏ها رو ثبت کنیم. دو گروه دیگه هم رفتن دو شهر دیگه. یکی یزد و اون‏یکی ... یادم رفت. اون‏ها هم با فیلم‏بردار و عکاس و کاتب.

امیدوارم خدا به این قلم نورسته‏ی ما برکت بده تا به درد‏ بخوره. یکی از دوستان می‏گفت برو قلمت رو بیمه کن تا دیگه خشک نشه. گفتم چشم. در ضمن اگه دسترسی به اینترنت داشتم از کاشان هم به‏روز می‏کنم ولی احتمالا تا شام عاشورا دیگه نتونم بنویسم. جاری باشید...


نوشته شده در  یکشنبه 85/11/8ساعت  10:48 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

بد نیست یک بار هم به جای خواندن مقتل، برای گریه کردن از فرهنگ لغت استفاده کنید. در کتاب فرهنگ لغت معنای این واژه را ببینید. دقت کنید. چندین بار بخوانید. تصور کنید. اگر کودکی نزدیک‏تان هست به پوست پایش نگاهی بکنید و معنای این واژه را حس کنید:

فرهنگ لغت دهخدا:
خار مغیلان: رجوع شود به واژه ام‏غیلان...
ام‏غیلان: ... درخت ام‏غیلان بزرگ و خار آن کج است و  دارای شاخه‏های دراز و خار بسیار است و ساق آن بزرگ است؛ چنان‏که هر دو دست آدمی به گرد آن نرسد...


نوشته شده در  یکشنبه 85/11/8ساعت  2:7 عصر  توسط کلرجی‏من 
  نظرات دیگران()

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
من...
لباس تنگ کلرجی‏من
راز داوینچی
کاریکاتوریست دانمارکی یا ایرانی؟!
من کلرجی‏من نیستم
چشم‏های خدا
سیب بی هسته، بی‏سوک
خوشحالی یا ناراحت؟
برف‏پاک‏کن
سکر
حمل بر صحت
اتحاد متحاد دیگه چه صیغه‏ایه؟!
دعوای حرفه‏ای
مردم، روان‏شناسان بالفطره
من یک آدم بی‏کارم
[همه عناوین(218)]